مقدمه ای بر شروع

هرگز فکر نمی کردم تنها شوم.

شاید اگر بین زندگی در خانه پدری و ازدواج فرصتی برای مستقل زندگی کردن داشتم هرگز اینقدر نمی ترسیدم. این یک واقعیت است که اگر خودمان برای رشد روحی خود دست به کار نشویم و آگاهانه و به اختیار عمل نکنیم، زندگی ما را مجبور به تغییری می کند که بسیار دردناک است.به قول دکتر دی انجلیس (( جهان به ما لگد می زند و ما را به جلو پرتاب می کند.آنوقت تمام مسیر را فریاد می زنیم)).

این که حتی عده ای از ما به خاطر ترس از تنهایی به هر شرایطی تن در می دهند واقعیت است.شخصیتهای وابسته هرگز آزادی را تجربه نمی کنند.زندگی های مشترک که بدون هیچ رابطه عاطفی و احترامی صرفا به خاطر ترس از تنها شدن ادامه می یابد به زندان روح و جسم ما تبدیل می شود و این یک مرگ تدریجی است.

بانوی عزیزی میگفت:وقتی همسرم حرف طلاق را پیش کشید ، فهمیدم که واقعا تصمیمش را گرفته. زندگی مشترک ما مدتها بود که به پایان رسیده بود . با این حال از ترس به پایش افتادم.تصور یک زن مجرد با فرزند خردسالش برایم رعب آور بود.ولی به تدریج پی بردم که حتی فرزندم نیز در میان آشوب این زندگی صدمه دیده است و جدایی شرایط بهتری را برای همه ما فراهم خواهد کرد و واقعا اینچنین شد.

جدایی یکی از دردناکترین مسائل اجتماعی است که تاثیر عمیق آن شاید به سختی کمرنگ شود اما چه کسی انکار می کند که طلاق برای عده ای از افراد تنها راه چاره است.بنابر این اگر پا به این راه ناشناخته گذاشته اید نترسید. این قطعا فرصتی است برای شناختن بهتر خود که شاید برای اولین بار بدست آمده است.

/ 2 نظر / 24 بازدید